۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

(( ئه‌نوه‌ر عه‌باسی – سه قز)) 2


قه‌پات


بۆی ته‌ڕ و نمی ژێر خان له‌گه‌ڵ دووکه‌ڵ سیگاره‌که‌ی باوه‌شیان به‌یه‌کا کردبوو جار جار سیسرکێک قیژه‌ی لێ به‌رز ئه‌بوو به‌ڵام ده‌نگی ئه‌ونه‌ به‌رز نه‌بوو بتوانێ ده‌نگی ئه‌وان له‌خۆیا بتاوێنێتۆ ده‌نگیان تا ئێسقانه‌کانی هه‌ڵئه‌چه‌قی .


- زووکه‌ده‌ی بێخوارۆ


- جووت شه‌ش


- شه‌ش په‌نج ، کاورای دانشجوو چ خه‌به‌ر ؟


- به‌یاز شه‌ش


- خه‌ریکین کاکه‌ ... هه‌روا ورده‌ ورده‌ سه‌ر خۆمان ... به‌یاز دوو ... سه‌ر خۆمان قاڵ ئه‌که‌ین


- باشه‌ باشه‌


- شه‌ش دوو بێ بزانم


- سێ دوو


- سه‌یره‌


- چی به‌قۆربان ئه‌وچاوانه‌ت بم


- به‌ تۆ چی ناتوانین قسه‌یش که‌ین


- فه‌رموو قۆربان


ژێرخان له‌ تابۆتێک ئه‌چوو زیندوو به‌ گۆڕێکیان به‌ زۆر تێ خنیبێ ئه‌ویش له‌ژێر ئه‌و هه‌موو خاکوو به‌رده‌ گۆێچکه‌ی له‌ شیوه‌نی ئازیه‌ت باره‌کان بێ ، ده‌سه‌ڵاتی هاوار لاواز و لاوازتر ئه‌بێ تاریکی تیژ و تیژتر .


- به‌یاز سێ


- به‌یاز ... سێ ... به‌یاز سێ .... به‌یاز ، چوار به‌یاز به‌یانی بێنزینم ده‌س که‌وتایێ باش بوو


- شێرکۆ خان بڕێ زووکه‌ خه‌ومان لێکه‌وت خه‌ریکه‌ دڵم ئه‌تۆقێ بۆ سارا له‌وانه‌یه‌ پێش ئه‌وه‌ که‌س دۆمینه‌کا له‌ نوێژ چم له‌م کایه‌ قۆڕه‌ گه‌ڕن من عه‌جه‌له‌مه‌ .


قاقا وه‌ک هه‌وره‌ گرمه‌ دڵی ژێر خانی ته‌نی و ته‌زی به‌ گیانیا هێنا قه‌ت ئاسایی نابێته‌ وه‌ بۆی .


- مه‌گه‌ نۆبه‌ی نانه‌وایه‌ برا گیان هه‌رکه‌س دۆمینه‌ی کرد ئه‌وه‌ڵه له‌‌سه‌ریشی مه‌ڕۆ کایه‌که‌ت که‌ ئێستا ته‌واو ئه‌بێ .


- بێ خوارۆ ده‌ی


- نیمه‌


- ئه‌ی دیق که‌ی ئه‌ونه‌ تمشای من ئه‌که‌ی ئه‌ونه‌ تمشای خاڵه‌کانی خۆت که‌ ، یه‌ک ، دوو ، سێ ، چوار، دووچوار


- کوڕه‌ ئاخر ئه‌وخاڵانه‌ی تۆ سه‌ری لێم شێوانه‌ قه‌زای ئه‌وچاوانه‌ که‌وێ له‌و ته‌پڵی سه‌ره‌ی من چوار دوو ... چوار دوو په‌نج چوار


- دوباره‌ هه‌ر خۆی په‌نج چوار


- دوباره‌ چوار په‌نج مامه‌ عه‌لی ماشینه‌که‌ت سازه‌


- یه‌ک ... دوو ... سێ ... چوار ... ئه‌شایکه‌ ... یه‌ک ... دوو ... سێ ...


- بۆ به‌قۆربان ئه‌ی سه‌نی ؟ سارا خانم زووکه‌


- نه‌وه‌ڵا وتم ئه‌گه‌ردی حه‌فته‌که‌ی تر . هه‌ر ئیمڕۆ سارا خانم له‌گه‌ڵ خۆمان سیانه‌ به‌رینه‌ ده‌رۆ .


- به‌سه‌ر چاو


- من ناتوانم بێم


- بۆ چی برا؟


- سارا خانم زووکه‌ ده‌ی


- باشه‌ ده‌ی ئه‌بێ حه‌ساوی خاله‌کانم له‌ده‌سابێ یا نا ... ئا به‌یاز په‌نج


- نه‌ت وت بۆچی ؟


- خه‌ریکی نووسینی شتێکم بۆ هه‌شتی مارس ، ئه‌بێ رۆژی هه‌ژده‌هه‌م بیبیم بی خوێنمه‌وه‌ هه‌فته‌که‌ی تریش ئه‌مڕۆ هه‌ژده‌ی مانگه‌


- په‌نج یه‌ک ده‌ی قه‌یچێکه‌ خۆمان ئه‌ڕۆین سارا خانم خۆ تۆ دی ؟


- ئه‌ی بۆ نایه‌م فه‌قه‌ت ئه‌بێ نه‌خت بێ .


- چوار په‌نج ته‌واوه‌ ، ئه‌گه‌ر قه‌رزیش که‌م به‌ش تۆ په‌یا ئه‌که‌م


- یه‌ک چوار ئه‌و مێرده‌ت یه‌کده‌فعه‌ نه‌یێتۆ ...


- ناکوڕه‌ بیشێتۆ بزانێ میوانم هه‌یه‌ ئه‌ڕواته‌ ژێر زه‌مین ئه‌خه‌وێ ... یه‌ک ... دوو... سێ ... یه‌ک دوو ... یه‌ک دوو سێ چوار په‌نج قه‌پات نیه‌ ... نا نا ... یه‌ک چوار


- دوو چوار


- سیسر‌که‌که‌ ده‌مێکه‌یه‌ ده‌نگی نایێ ئێسته‌ قۆڕه‌ی سکی ته‌نیا به‌ ناو تارمای بێده‌نگیا سه‌ری لێ قۆرس ئه‌کا


- دوو سه‌ر دوو


- نیمه‌ ، قه‌پاته‌ ؟


- گیان


- نیمه‌


ئاره‌قێکی سوور ژێر خانی ئاخنیبوو پێم وابێ ئه‌مه‌ی نه‌بیست :


- دۆمینه‌ .

نوشتاری بر داستان روزبیست و هشتم و....

کاویان

این داستا ن روایت تراژدی ملتیست که نه تنها قهرمان بلکه آنتی قهرمان هم محکوم به زوال و نابودی و اسارتتند پدر و پسر را گر نمادین به تصویر بکشیم که چاره ای جز این هم نیست خواهیم دید که پدر تنها می خواهد و بس . ولی هیچ قدمی برای بهبود و تغییر وضعیت حاضر بر نمی دارد ( مفت خور دزد در دیالوگ سربازها که به پدر می گویند ) و یا ( پدر پایش شکسته بود و حاضر نبود به بیمارستان برود ) و تنها غر میزد و هیچ اقدام عملی انجام نمی داد . پسر که صدای داد و فریادش در گلو خفه می شد و به گوش هیچ کس نمی رسید ( که چندین دفعه نوسینده بر این جمله تاکید نموده است که در داستانی چنین کوتاه مطمئنا" بی هدف نبوده ) جز مادر که او هم از چشمانش پسرش درد ش را می خواند و را چاره ی جز گردن نهادن به تقدیری که برایشان رقم زده شده بود نداشت و فضای نظامی زده که اسیر قوانین نظامی گریست از جمله : پسر با کشیدن خط بر روی دیوار گذشت تاریخ را محاسبه میکرد که این رسم زندانیان در بند است و یا برای بردن و گرفتن دزد پلیس وارد صحنه خواهد شد نه سرباز که برایشان حریم و مرز معنا ندارد و با خشونت مرز خصوصی این خانواده را در هم می شکند و و یلچر پسر که چهار پایه ای پیش نیست که توان حرکت کردن را بر رویش ندارد مثل چهارپایه ای که برای زندانیان در نظر می گرفتند و ...

و اما مادر که دوست دارد بودن را برای پسرش با گرفتن جشن تولد به ثبت برساند اما سربازان و پدر این جاودانگی را بر هم می زنند . و مادر در قبال سیستمی چنین مرد سالار کاری از دستش بر نمی آید هر چند با تمام وجود و توانش می خواهد وضعیت را بهبود بخشد و حتا روسریش را که نماد محجب بودن خود و در واقع پوشانیدن زیبایها و زشتی هازندگیشان از دید دیگرا ن .به پای پدر می بندد بلکه بتواند دردی را تسکین دهد. اما بی فایده است درد ریشه دار تر از آنست که بشود چنین درمان بشود .و اما نوسینده ای که کاشکی در متن و اثرش تن به چنین جبر گرایی نمی داد و پسر را که نماد نسل جوان است سرنوشتش را را با مردن گره نمی زد و نبودن را برایش تقدیر نمی زد .

راهکاری : نوسینده می توانست حداقل با ورود سربازان و با شوکی که به پسر وارد شده بود تمام نیرو و توان پسر را در فریادی جمع می کرد و قبل از مرگش حداقل صدایش فریادش را در گلو آزاد میکرد که به گوش دیگران هم میرسید و سپس میمرد که حداقل توجیهی منطقی برای مرگش پیدا می شد .و چرا روز روز بیست و هشتم که دیگر این را ....

1388/02/04

منوچهر میرزایی از بانه 1 روز بیست و هشتم








روز بیست و هشتم....
به آرامی خط ها را شمرد।امروز هیجدهم است وتا بیست و هشتم که تولد اوست فقط ده روز باقی مانده . او خود این را بهتر از هر کسی از روی خط های که پوست دیوار را کنده است می داند . هر روز با چشمانی سرگردان که در داخل حدقه می چرخند به جشن تولد پارسال فکر می کرد .یک کیک کوچک که نه تا شمع کوچک روی آن روشن بود و پدر که آنان را همراهی نکرد.همه و همه را خوب به یاد داشت .

آن جشن ساده برای او آنقدر با ارزش بود که دلش میخواست مادرش امسال نیز آنکار را برایش تکرار بکند .روز نوزدهم پدرش دیر به خانه برگشت و با مادرش مشغول جر و بحث بودند . او دلش میخواست برای پایان بخشیدن به این سر وصدا کاری بکند اما نمی توانست .آب از کنار لبانش سرازیر بود .اسیر چهار پایه ای چرخ دار و پاهای خود را چرخ های ویلچر می دانست . داد میزد ( بسه دیگه ! ...)اما این صدا فقط در گلو بود و بعد خفه می شد ...


روز بیستم درست مثل دیروز بود .روز بیست و یکم درست همینطور.روز بیست و دوم مادر تکه ای نان خشکیده در دست داشت و او نیز لقمه در دهان می جنباند . ضربه ای محکم در را باز کرد . پدر به داخل پریدو لنگ لنگان خود را تا آخر اتاق کشاند .پای چپش شکسته بود و خون زیادی از آن سرازیر بود . چی شده ؟ اتفاقی افتاده ...؟ چیزی نیست ! پرسیدم چی شده ...؟ و صدای پدر بلند شد ( هیچی بابا ... از دیوار پریدم پایین ... پام شکست !) صدای گریه مادر در گوشش پیچید. آشفتگی پدر نگاهش را ربود و باز هم از نعره های خاموش ...اما جز خودش کسی چیزی نشنید .دلش برای مادر می سوخت . پدر از رفتن به بیمارستان امتناع می کرد و مادر مجبور بود با روسری خود پایش را ببندد.


روز بست و سوم همان آرزوی هیشگی را در دل داشت ...به طرف دیوار رفت و خطی دیگر بر خط ها افزود .روز بیست و چهارم . پدر امروز بسیار می نالید .مادر نمی توانست کاری انجام بدهد . خط کشیدن پسرش را تماش کرد و مثل همیشه اشک بر روی گونه هایش جاری شد . روز بیست و پنجم .( ببین چطوری دیوار را خط می زند...! اگر امسال برایش جشن نگیریم دیوانه می شه...! ) ( به من ربطی نداره ...! هر کاری دلت می واخد بکن ...! با این پسری که به دنیا آوردی ...! من دلم یه بچه می خواست ...مثل بچه های دیگه ...نه یه دیونه ی بی دست و پا ...) روز بیست و ششم . فکرش امروز در پی چیزی دیگری بود .( هر کاری که دلت می خواد بکن ... یه بچه مثل دیگرون ... دیونه بی دست و پا ...) مادر از روی چشمان سرگردانش درد او را فهمید . امروز او بجایش خط کشید . روز بیست و هفتم ( فردا روز بیست و هشتم است روز تولدم ...) یاد حرف پدرش افتاد ... مثل بچه های دیگرون ... دیونه ی بی دست و پا ...مادر قلک سفالی کوچک خود را شکست .پول داخل آن را شمرد . کم بود . سیصد تومان بود. پدر پای ورم کرده اش را دراز کرده بود و می خندید ( دیونه می خوا د واسه یه خل بی دست و پا جشن بگیره ...) روز بیست و هشتم . پدر نمی خندید ... نمی نالید چشمان پر نفرت ش را به پسرش دوخته بود . مادر چند تا از بچه های کوچه را با التماس به خانه آورده . پنج شمع کوچک دو نیم شده را روی کیک داخل بشقاب گذاشت و آنها را یکی یکی روشن کرد. شمع ها آب میشدند و می چکیدند .و چشمان مادر انگار در حال مسابقه با آن ها بود . همه چیز آماده بود : کیک و شمع و بچه های همسایه ...پدر متنفر و بی خیال و مادری که داشت از غصه مثل شمع آب می شد .ناگهان صدای باز شدن در اتاق را به لرزه در آورد . چند سرباز داخل خونه شدند . ( بلند شو دزد مفت خور ...) شمع ها می سوختند .( من که کاری نکرده ام .) شمع ها مدت زیادی بود که می سوختند .جیغ و فریاد بچه هاو صدای هق هق گریه های مادر.تمام شمع ها آب شدند و روی کیک می ریختند .( من بچه می خواستم ... نه یک بچه بی دست و پای فلج ...) این پژواک حرف پدر آخرین لحظه های زندگی او بود .به آرامی سرش خم شد و آخرین قطرات آب دهانش روی کیک سوخته ریخت ...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

اطلاعیه 2

چيرۆكی سپي

(( انتخاب منتقد برتر ))

خانه داستان شه وار پس از دریافت آثار داستان نویسان در چیروکانه 2 اکنون در پی آنست که با دعوت از منتقدان و علاقمندان ادبیات داستانی حال و هوای دیگری به چیروکانه بدهد . داستانهای که جهت شرکت در چیروکانه 2 توسط بازخوانان انتخاب شده اند زین پس به فاصله زمانی هر دو روز یک داستان در وبلاگ گروه نمایش داده می شوند تا منتقدان و خوانندگان برایشان فرصتی پدیدآید خوانش یا نقد یا نظرات خویش را در مورد آثار توسط ایمیل یا نظر برای گروه ارسال نمایند و بدین شکل در خاتمه منتقد برتر چیروک سپی از میان خوانندگان بر گزیده خواهد شد .

ضمنا به اطلاع شرکت کنندگان در چیروکانه میرسد که با کلیه کسانی که داستان ارسال نموده اند تماس گرفته شده و اگر کسی آثاری ارسال نموده و با وی تماس گرفته نشده دال بر آنست که اثرش بدست ما نرسیده .

خانه داستان شه وار

E-mail: reza.rostami17@gmail.com
chirokishawar@yahoo.com


۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

اطلاعيه شماره 1

با تبريك سال نو
بنا به درخواست عده اي از عزيزان مهلت ارسال آثارجهت شركت در دومين چيروكانه تا ۳۱/۱/۱۳۸۸تمديد شد.

با تشكر
خانه داستان شه وار